شاید هیچ گاه چنین بی تاب نشده بودم
شاید هیچ وقت دگر تو را نبینم
شاید اخرین باری بود که تورا بیدار می کردم
وقتی تو معصومانه اولین بار در چشانم نگریستی
وقتی که تورا برای اولین بار اینگونه می دیدم
تو از سفر مرگ باز می گشتی و من عاشقانه و بی صبرانه منتظر باز گشتت
اشکانم از چشمان جاری شود و تو تنها خاطری زیبای من شدی
از تو پرسیدم که چه می خواهی ؟
تو گفتی .. تو گفتی گلبرگی که اشکهای تو را بر آن سوار کنم