روز سرد میلادم

دگر حوصله ای نیست زیای که دیاری دور برایم برهاند او حتی زهمت آن را ندارد که بوسه ای سرد برایم سوار بر قاصدک بفرستد دگر از آغوش گرمی که تمنای وجودش بود خبری نیست شاید زخم این سفر اورا کرده بی طاقت شاید خم این پیچش روزگار ندارد برایش باور چه کنم که تنها با سفر کرد هسفرانت طاقت یاری ............

عشاقانه

یاد گذشته نمی کنم -یادم دادی که گذشته را با خاطراتش دفن کنم 
یادم داری که چگونه مثل پرستو  عاشقانه پرواز کنم 
یاد گرفتم عشقم را در پستوی سینه برای انان که می داند متاع ان چند است نهان نکنم 
 چه روزهای از من تباه شد و من راحت شکستم
تو  زندگی را برایم دوباره ساختی و دنیا را با چشمان تو دیدن زیباست
با گذشته من وداع کردم هر جند سخت بود  اما باید فراموش شود  




تقدیم به تنها بهار زندگی ام

قلب شکسته

با لهای سوخته ام را چه کنم من با تو از پرواز سخن می گفتم اما اکنون خود گرفتار حریف خیشتن شدم ادامه زندگی بدون تو یعنی لحضه ها را با خون گریه کردن زندگی بدون تو یعنی لقمه نای خوشک بر خونابه کردن من کجا توانم بی تو ازتنگه سخت زندگی عبور کنم اما تنهایم نزا -- من بی تو در این دنیا فنا خواهم شد -- تو ناخدای این کشتی بودی من ملوان کوچکی چگونه من در این دریای برکران با جلیقه ای که فقط مرا بر روی اب نگه می دارد شنا کنم چگونه ........ توکه هم نفسم بودی چگونه بی تو نفس بکشم تو که راهنمایم بودی چگونه..... چگونه بی تو گریه نکنم چگونه بی تو بنویسم چگونه بدون بوسه ها یت سر کنم من در تو گم بودم بی تو چگونه باشم